هجده ماهگی
این روزها روزهای خوبی است. پر از حس های زیبا هستم. قشنگی این روزها با زیبایی طبیعت عجین شده است. روزهایی که نیکا بزرگ و بزرگتر می شود و من به گردش روزگار مینگرم و سرمست از این همه نعمت، شکر معبود را بجا می آورم. گاهی که خسته می شوم و چشمانم را می بندم، صدای دخترکم مرا مدهوش میکند و با زبان بی زبانی به من می گوید: مادرم، کنارت هستم. و با بوسه ای، آرامشی عجیب به من هدیه میکند. و می دانم که خدا دارد با من حرف میزند و نشانه ای از عظمت خویش را دربرابر دیدگانم نمایان میکند. و اما پدر... وقتی نیکا را در آغوش میگیرد زمان برایش معنا و مفهومی ندارد. دلبری های دختر، پدر را از تمام فکر ها و دغدغه ها رها کرده است و پدر جز وجود گرمابخش دختر به چیز د...









